کودکاني که در مرزها رها شده‌اند ترس‌‌ها و اميدهاي مبارزان کوچک

به نوشته روزنامه وقایع اتفاقیه به قلم روزبه آرش در تاریخ روز شنبه۲۱ اسفند۱۳۹۵ آمده است : خورشيد آرام‌آرام پايين مي‌رود و جيرجيرک‌ها آوازشان را در اطراف ما شروع کرده‌اند. روي چمن‌هاي بلند نشسته‌ايم و غروب را تماشا مي‌کنيم. مي‌پرسم «چرا خانه را ترک کرديد؟» چشم‌هايش را از خورشيد گرفت و به زمين دوخت: «طالبان بچه‌ها را مي‌کشتند، هرکسي را که طرف مدرسه مي‌رفت، مي‌کشتند. بايد آنجا را ترک مي‌کردم.» من، پسربچه‌اي را نشسته پاي فنس‌هاي پوشيده با سيم‌خاردار مي‌ديدم که انگار سال‌هاست از عمرش گذشته است.
زمانه، جنگ و بي‌پولي خانواده‌ها را از هم جدا مي‌کند. از خانواده، چيزي جز يک خاطره باقي نمي‌ماند؛ خاطره‌اي که گاه زندگي حول‌وحوش آن ساخته مي‌شود. وظيفه‌اي براي دوباره برخاستن و آرزويي براي دور هم جمع‌کردن دوباره خانواده. «دو سال پيش، پدر و مادرم، برادر بزرگم را به آلمان فرستادند؛ براي امنيت خودش. ما آن‌قدر پول نداشتيم که همه با هم برويم. حالا من 11سال دارم و نوبت من است.» جيمي رابرتز، ساختن مستند «کودکان جنگ» را سه ماه پيش آغاز کرد. اين مستند با پسر جوان افغاني به‌نام عمران شروع مي‌شود که جيمي، داستان زندگي او را در مرزهاي يونان – مقدونيه مي‌شنود؛ پسري مصمم و بااراده که پدر و مادرش را براي رسيدن به مرزهاي غرب اروپا ترک مي‌کند. پدر و مادر او در کابل؛ بي‌خبر از همه‌جا، دست به دعا برداشته‌اند و نمي‌دانند که زندگي عمران براي ساعاتي به پت‌پت‌هاي موتور کوچک يک قايق شکسته در آب‌هاي ترکيه تا يونان بسته بود. عمران مي‌گويد: «معجزه بود که يک قايق ماهيگيري، من را در آب‌ها ديد و به گارد ساحلي هشدار داد. خيلي ترسناک بود؛ من شنا بلد نبودم.»
«حالا اينجا در مرزهاي يونان‌گير کرده‌ام» اما او سرسختانه معتقد است که «بايد رو به جلو حرکت کنم.» عمران يک مبارز است، يک جنگجو. عکسي از خانواده‌اش را به من نشان مي‌دهد؛ عکسي خندان و مي‌گويد که روزي دوباره همه را در کنار هم جمع خواهد کرد. عمران در کمتر از يک سال، زبان انگليسي خود را در کمپ، بدون معلم تکميل کرده است. او فقط 11 سال دارد اما پنج هزار و 500 کيلومتر را بدون پدر و مادرش طي کرده و به ادامه پیمودن مسير باقي‌مانده مصمم است.
عمران به برجک‌ها نگاه مي‌کند؛ آنجا سربازاني هستند که دشمن او نيستند. او را مي‌شناسند، با هم صحبت مي‌کنند اما شب‌ها دشمن او مي‌شوند. عمران، 14 بار تلاش کرده تا فرار کند و 14 بار دستگير شده است. در اين کمپ، همه او را مي‌شناسند، رؤياي او را باور دارند و مي‌دانند که روزي پيروز خواهد شد.
روان، دختري از حلب هم رؤيايي مشابه دارد. چشمان روشن او هنوز به آينده اميدوار است. پدر روان به يک قاچاقچي، 800 يورو پرداخت کرد تا خانواده آنها را به صربستان برساند. آنها پس از چندروز پياده‌روي به تپه‌هاي شمال مقدونيه رسيدند؛ آنجا قاچاقچيان تهديد کردند که بايد پول بيشتري به آنها پرداخت شود يا دختر آنها گروگان گرفته مي‌شود. پدر روان، موفق مي‌شود از طريق برادرش در ترکيه، مقداري پول براي قاچاقچي‌ها فراهم کند تا خانواده‌اش را نجات دهد. روزهاي تاريک گرسنگي و شکنجه قاچاقچيان اما هيچگاه از ذهن روان پاک نمي‌شود. «ما از دست داعش فرار کرديم اما اين قاچاقچي‌ها، هيچ فرقي با داعش ندارند. فکر نمي‌کرديم با چنين افرادي در اروپا برخورد کنيم.»
اين سرنوشت مشابهي است که بسياري از کودکان جنگ با آن آشنا هستند. اميدهايي که با آن، خانه را ترک کردند، خشونتي که از آن فرار کردند اما درگير نوعي ديگر از خشونت شدند؛ خشونت قاچاقچيان و پليس‌ها در اروپا و در مهد تمدن. عمران، سه روز در بازداشت پليس بود و خاطرات آن سه روز، دست‌کمي از رفتار قاچاقچي‌ها با روان ندارد: «در اتاقي تاريک، زنداني بوديم و هيچ آب‌وغذايي به ما نمي‌دادند. يکي، دو ساعتي در روز رهايمان مي‌کردند و آنجا از آب رودخانه مي‌نوشيديم و هر گياهي که پيدا مي‌کرديم، مي‌خورديم تا از گرسنگي نميريم.»
اين بچه‌ها در روزهاي خوب زندگي‌شان در خانه، توريست‌هاي اروپايي را مي‌ديدند که تعطيلات خود را در شهرهاي تاريخي خاورميانه سپري مي‌کردند. آنها را مردمي مهربان و زيبا مي‌ديدند اما داستان‌هاي مهاجرت، روي تاريک اروپا را نيز به آنها نشان داد. اينها کودکاني فوق‌العاده و شجاع هستند؛ کساني که زندگي، آنها را جايي فراتر از مرزهاي شجاعت برده است. هزاران نفر کودک بي‌سرپرست و آسيب‌پذير، بدون خانواده‌اي در مرزهاي اروپا رها شده‌اند. تکان‌دهنده‌تر اينکه بيش از 10 هزار نفر از اين کودکان در دو سال گذشته گم شده‌اند. بدون وجود مسيرهايي امن و قانوني براي زندگي بهتر براي اين کودکان، بيشتر آنها با سرنوشتي تلخ روبه‌رو هستند و اکثر آنها با خشونت و آزار جنسي روبه‌رو خواهند شد. وجود آنها به زندگي قاچاقچيان و باندهاي قاچاق انسان رونق بخشيده است. هر قدم به‌سمت خانه براي آنها بازگشت به خطر است و هر قدم به‌سمت جلو استقبال از خطر. بسياري از آنها در مرزهاي اروپا‌ گير کرده‌اند و عمر آنها بدون هيچ حاصلي طي مي‌شود. روي چمن‌ها مي‌نشينند، غروب و طلوع آفتاب را تماشا مي‌کنند و به اميد روزهايي هستند که با جهان بي‌دروپيکر امروز شايد هيچ‌وقت فرا نرسد.

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s