تصادفاً چند روز پیش خاطراتی مشترک با این عزیز به یادم آمد همراه با چندین سئوال و ابهامات و بسیار خوش¬حال شدم که خُب حالا موضوع جالبی برای نوشتن دارم و اتفاقاً از اشتراکات خاطره-انگیز ماست و می¬توانم به این بهانه نامۀ بالابلندی برایش بنویسم

«اشتراکات»

1 – فاصلۀ نامه نگاری­هایم با یکی از عزیزان و یاران قدیمی تدریجاً زیاد می­شد و هربار هم که قصد نوشتن می­کردم، دست به قلم نمی­رفت و کم کم از خودم خجالت می­کشیدم و تعجب می­کردم که چرا این­طور شد؟ من که هیچ نامه­ای را بی­جواب نمی­گذاشتم و بخصوص نامه­های این عزیز را بلافاصله جواب می­دادم و گاه هفته­ای دو سه بار با هم نامه رد و بدل می­کردیم، چرا این­طور شدم؟ در جست­وجوی یافتن علت آن، ابتدا متوجه شدم که گویا موضوعی برای نوشتن ندارم و با این کشف! به این نتیجه رسیدم که ما یک زمانی اشتراکاتی داشتیم و دوستی و صمیمیت و روابط عمیق ما حول آن اشتراکات بود و الان دیگر آن علایق و اشتراکات بین ما وجود ندارد، در نتیجه موضوعی هم برای نوشتن ندارم! با این استنتاج خودم را توجیه کردم در حالی­که فریبی بیش نبود!

تصادفاً چند روز پیش خاطراتی مشترک با این عزیز به یادم آمد همراه با چندین سئوال و ابهامات و بسیار خوش­حال شدم که خُب حالا موضوع جالبی برای نوشتن دارم و اتفاقاً از اشتراکات خاطره­انگیز ماست و می­توانم به این بهانه نامۀ بالابلندی برایش بنویسم. لازم بود که مقدمتاً توضیحی در مورد این وقفۀ طولانی در نامه نگاری بدهم و چه توضیحی بهتر از همان «کشف» بزرگم! دست به تاستاتور بردم که با همان مطلب نامه را شروع کنم، اما یک باره به­خود نهیب زدم که مردک چکار می­کنی؟ می­خواهی این رفیق شفیق را از دست بدهی و با او قطع رابطه کنی؟ وقتی برای او بنویسی ما دیگر با هم اشتراکاتی نداریم، آیا معنیش غیر از این است که دلیلی برای ادامۀ رابطۀ ما وجود ندارد؟ مگر حداقل همین خاطراتی که الان وسیلۀ نوشتن این نامه شده، خود از اشتراکات ما – هرچند در گذشته­ها – نیست؟ درجا با شرمندگی از نوشتن آن «کشفیات مشعشعانه» منصرف شده و خودم را سرزنش کردم و در همین حال متوجه شدم که مشکل حتّا تنبلی – فکری یا عملی – هم نیست، بلکه مشکل اساسی­تر و در جای دیگرست.

از خود پرسیدم «اشتراکات» چیست؟ از «اشتراکات» با این دوست عزیز چه می­فهمم؟ چه چیزی ما را به هم وصل کرده بود که الان وجود ندارد؟ اگر «اشتراکاتی» وجود ندارد، پس چرا همیشه نگرانش هستم و همیشه به­یادش هستم و از دوستان مشترک جویای احوالش هستم و هرگز از یادم نمی­رود و تا این حد دوستش دارم؟ در پاسخ به این سئوالات بود که متوجه شدم درک من از «اشتراکات» چیست و چقدر قلابی و یک­جانبه و خودخواهانه است. در حقیقت من «مشغولیات» – فکری و عملی- خود را مبنای «اشتراکات» قرار داده بودم و چون او «مشغولیات» مرا ندارد و به امور دیگری «مشغول» است، در نتیجه «اشتراکاتی» هم با او نمی­دیدم! یعنی اگر در عرصه­ای فعالیت می­کرد که من می­کنم و مثل من بود و بالاخره مثل من فکر می­کرد، آنوقت «اشتراکات» داشتیم و چون این­گونه نیست، پس «اشتراکاتی» هم نداریم! در حالی­که غیر از گذشته­های طولانی مشترک، در همین حال حاضر  هزاران موضوع – حداقل برای نامه نگاری- وجود دارد، هرچند با دیدگاه­های متفاوت و حتّا اختلاف نظر. پس مشکل در نداشتن «اشتراکات» یا موضوع نیست، بلکه درست در همین اختلاف نظر است و خلاصه این­که بنده بیشتر مایل هستم تا ایشان با من هم­نظر باشد یا بهتر بگویم: نظرات مرا بپذیرد و چون چنین نیست، پس «اشتراکاتی» نداریم و … !

2 – در عرصۀ سیاسی نیز چنین گرایش – یا بهتر است بگویم: بیماری – غوغا می­کند. جایی­که من با یکی از صمیمی­ترین دوستان قدیمی­ام این­گونه برخورد و رفتار می­کنم، آیا می­توانم در مناسبات سیاسی از گزند چنین اندیشه­ای در امان باشم؟ اگر درست دقت کنیم، ریشۀ تمامی جدایی­ها و انشعابات و در نتیجه فرقه­گرایی و وضعیت فلاکت­بار کنونی «جنبش چپ» درست در همین نکته نهفته است: جمع با من – یا ما – هم­نظر نیست پس دیگر «اشتراکاتی» وجود ندارد و باید جدا شد و دنبال کسانی رفت که با من هم­نظرند، یعنی فرقه خودم را تشکیل دادن! اما کار به همین­جا خاتمه نمی­یابد، من      – ما- که نظرات خود را درست­ترین و انقلابی­ترین مواضع و نظرات می­دانم، برای پرهیز از «انحراف» و خود را رادیکال­تر نشان دادن، شروع به «مرزبندی» با همراهان دیروز خود می­کنم و آن­ها را ضد انقلابی یا خائن می­نامم و عملاً به­جای مبارزه با دشمن اصلی، مبارزه با آن­ها را عمده می­کنم، یعنی به­جای تکیه و تمرکز بر روی اشتراکات موجود و واقعی برای حل اختلافات، با انقلابیگری کاذب، «مرزبندی» را برجسته کرده و در عمل آب به آسیاب دشمن واقعی می­ریزم!

این­که چنین انحرافی عمدتاً ناشی از منشاء طبقاتی – خرده بورژوازی – حاملین آن است و یا ناشی از نفوذ و توطئه­های دشمن برای ایجاد تفرقه و سرکوب جنبش– یا هر دو آن­ها؟ – امری است قابل تأمل که باید مورد توجه و بررسی قرار گیرد.

3 – شاید بتوان قبل از این کاوش و پژوهش، گام­هایی برای هموار کردن راه برداشت. طبعاً چنین امری نیاز به یاران و همراهان پیگیری دارد که بتوانند چنین راه سخت، طولانی و پر پیچ و خم را هموار کنند. اما در سر هر دوراهی یا چهار راه، اختلاف نظرها بروز می­کند:

– این راه نزدیک­تر است،

– نه، این راه کم خطرتر است،

– با این وسیله بهتر است،

– نه، با این شیوه مناسب­تر است و …

سرانجام همراهان از هم جدا می شوند و یکی با امیدواری می­گوید:

من رشتۀ محبت خود با تو بگسلم                              باشد گره خورد و بهم نزدیکتر شویم

دیگری با تردید می­گوید:

چون رشته گسست، می­توان بست                             اما گره­ایش در میان هست

اما آن که دل­چرکین و نگران این کج­اندیشی­ها وکج­روی­هاست با اطمینان می­گوید:

آن­کس که گسسته را به­هم بست                                                  قادر به گشودن گره هست!

آری گشودن این گره و گره­ها، درست همان اشتراکاتی است که اگر آگاهانه و مشترکاً به آن بپردازیم، راه رسیدن به هدف مشترک را هموار خواهیم کرد.

پاییز 2013

سیامک م

 

مدو آمدآآآآآآآآتتتت

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s